سلام.......مدتها بود که می خواستم راجع به پسری بنویسم که با زیباترین اوا مادر خطابم کرد...برشاخ روحم نشست و شد بلبل شاخسار وجودم....اما امشب احسان به زیبائی یک غزل ناب در لحظات روحانی افطار بغض سه ساله ی مرا شکست....   خواستم قبل از او از احسان بنویسم...من  همیشه تو را به جای پسر نداشته ام دوست د اشته ام....با شوقی وصف ناپذیر بالیدن تو را به تماشا نشسته ام....قد و بالای رعنای ترا ...زلالی نگاه ترا....عشقبازیت در منی و عرفات را ...همدلیت را با دردانه هائی که با تو به دگفتگو نشسته اند ستوده ام و در دل به مادرت غبطه خورده ام...کاش بدانیم که چه گوهر های نابی را خدا در دامانمان گذاشته....شک ندارم که مادرت گوهر شناس قابلی است............. اشک ریزان به استقبال اذان رفتم و با خون دل افطار کردم......خدا ر ا شکر که اگر دل من از داغ پسرم چاک چاک است اما تو چون ستاره بر تارک اسمان مادرت می درخشی....خدا را شکر که تلخی این داغ بزرگ بر دلم نشست .....کسی چه می داند که وقتی بال چادرم را می بوسیدی ....کسی چه می داند وقتی اسرار هویدا می کردی  ....من می شدم چاه غمهایت تا تو سبک شوی تا باز هم طاقت بیاوری....و شد انچه که نباید.....اما دلبندم چه زود از دستم رفتی.. برای حفظ تو دست به هر کاری زدم.     غرورم را زیر پای هر کس و ناکسی  فرش کردم ...مثل غریقی به هر تخته پاره ای چنگ انداختم ...من با تقدیر می جنگیدم ...فراق تو در تقدیر من بود.....تو راست می گفتی ...این دنیا برای روح بلند تو زندانی تنگ بود...اما نازنینم کجائی که ببینی اکنون من در قفس داغ تو محبوسم ...شکایتی ندارم..عشق مادرانه ام مانع از قضاوتم می شود..طاقتت طاق شد...تو ناگزیر از مهاجرت بودی این را به خوبی دریافتم وقتی خواب ترا دیدند که شهدا دوان به استقبال تو امده بودند...می بینی چه پندارهای هولناکی بر عقائد مان سایه انداخته اند...اگر این پرده بر افتد...نه تو دانی و نه من   .....بلبل غزلخوان من بیا و برایم زیارت عاشورا بخوان..... برایم دعا کن چون دعای تو گیراست....زیرا شکسته ترین دل دنیا از ان تو بود و...هست...