آدم برای اینکه چیزی یاد کسی بدهد لازم است خودش یک چیزهایی بلد باشد.

خدا رحمتش کند مادر آقاجانم را........صدایش می کردیم ننه......

دوست داشتنی ترین و خواستنی ترین موجود زندگیم که هر چه بیشتر زندگی

می کنم بیشتر وامدار میراث عظیمش می شوم.

ما 6 بچه با پدر و مادرم و ننه همه با هم در یک اتاق زندگی می کردیم.

البته یک ایوانی هم به اتاق وصل بود.

شبها چون جا تنگ بود به نوبت یکی از بچه ها در رختخواب ننه می خوابید.

من همیشه برای نوبتم دلتنگ بودم.با ان دست های زبر و کار کرده اش پشت مان

را می مالید و انگار که می خاراند.....هنوز دلم برای ان دست های مهربان زبر...

برای آن قامت شکسته ی ایام....برای آن دهان بی دندان.......برای آن

آه های جانسوز.........و نم اشکی که وقت یاد آوری عشقش حسن  ( پدر بزرگم )

به چشم می آورد تنگ می شود.....برای عطر تنش که ملغمه ای از بوی توتون سیگار ارزان و .........بود .

برای حمایت هایش به وقت خشم آقاجان.....و اینکه دوباره برایم بگوید.......

تو اسم بزرگی داری خدیجه.........به قدر اسمت بخشنده باش و بزرگ....

از رویاهای صادقه اش...........از موهبت بزرگی که به ازای زندگی سخت و

مشقت بارش نصیب گرفته بود.......

ننه نفس گرمی داشت...دعایش گیرا بود....در ذهن پاک و کودکانه ام مثل دژی

بود نفوذناپذیر.........این زن ریز نقش و خمیده قامت برایم اسطوره ای بود از

همه ی باید های دلپذیر ...........وقتی مادر آنقدر درگیر روزمرگی و بیماری و

افسردگی بود که نمی رسید دستی به سرمان بکشد........

دست های مهربان او مثل عصای جادوئی پری قصه ها روزهای کودکیم  را به

ترنم دلپذیر ایمان جلا می داد...........ننه آرام آرام جانم را با ذرات خلوصی ناب

مثل گل کوزه گران ورز می داد......چندان که هر چه از خوبی ها ی روزگار

که نصیب گرفته ام بی تعارف از میراث اوست...........

آن روز که در کلینیک کبوتر دلم با نوای قران به پروازی آرامش بخش در امد......

خدا می داند چقدر خدا را برای داشتن ننه و این نصیب بی همتا......سپاس 

گفتم.

بعد 10 روز به خانه برگشته ام.......از اینکه دلتنگم بودند جور خاصی دلم غنج

 رفت.......دلم می خواست همه شان را با هم در بغلم جا دهم......اما.....

این روزها شاید باید خیلی تلخ باشد.......خیلی تلخ باشم............

اما یک طور خاصی ارامم........به پذیرش رسیده ام............دیگر با زندگی

نمی جنگم.........فقط تلخیش را مثل قهوه ای تلخ اما خوش عطر زیر زبانم

مزه می کنم.

دیگر طوفان جا کنم نمی کند..........دستانم به ریشه هایی بند شده

که میراث ننه است......نمی دانم چطور...........چگونه......اما حتم دارم

وقتش که برسد نیل تقدیر شکافته می شود و ما همگی از آن بسلامت

عبور خواهیم کرد.

خدا می داند که وقتی برای مادر محمد طاها نوشتم که فرزندت به آغوشت

باز می گردد فقط ندایی درونی بود اگرنه کدام منطق می پذیرد که بعد

دو ماه کودکی به سلامت برگردد........وقتی خبر بازگشتش را خواندم دانستم

که خبرهای خوب به وقتش خواهد رسید.............

غنچه های درد من روز ی شکفته خواهند شد و عطرشان زندگیم را عطر آگین

خواهند کرد...........آن روز من وامدار خدای مهربان و    بنده ی خالص او

ننه خواهم بود  .

 

پی نوشت : یعنی می شود که من هم بتوانم به جای قطع این شجره ی

طیبه  شاخ و برگی از ان را برای فرزندانم و آرتادختم به یادگار بگذارم؟