دارم به بریدگی نزدیک می شوم که زنگ گوشی و تلاشم برای یافتنش نا غافل

روشنش می کند به زحمت گوشی را بین شانه و صورتم تکیه می دهم

.صدایش توی

گوشم می پیچد........خاله شما امروز ساعت 9 می آیین خونه ی ما؟

قرار بود بخشی از وسائل را شب به خانه ی جدید ببرم..........اما مگر

می توانم به اونه بگویم؟

بسرعت می گویم ....تو راهم باشه .....میام.........

با ارتادخت و مادرش راهی خانه شان می شوم.....بچه ها خانه را گذاشته اند روی

سرشان............خواهرم خسته است..اما همه ی مراسم را

سر صبر پیش می برد....

من نگاه می کنم و دلم فشرده می شود.........خواهر بزرگم زودتر رسیده بود.

از خلوتی خانه تعجب می کنم .می پرسم چرا کسی نیامده؟

از شنیدن جواب مات می شوم..........

همیشه دلم می خواست که ما بخاطر رنج هایی که کشیده ایم در درک و صبر

پیشتاز باشیم.اما نمی فهمم چرا گاهی همانند آموزگاران کج نهادمان عنان نفس

را به دست خودخواهی می دهیم.

به دست اوردن دل دو کودک مگر چقدر هزینه دارد؟سودای سود و زیان کدام

برکت را به انبان مان افزوده؟...........این رسم نیست........

کسی نباید جزای دیگری را بپردازد........کاش این خط کش چون و چرا و اما و اگر

لختی از دستمان بیافتد............دنیا بیگمان جای شیرین تری می شود........

 

 

       بخوانید............