با صدای تلفن بر می گردم و چشم می دوزم به حروف اسم  ح  ..........نمیدانم چطور

گوشی را برمی دارم.ذهنم میخواست همچنان در سکوتش گیر  کند اما انگار کسی که

چندان غریبه نیست دکمه را می  زند و حرف های ح توی هوا معلق می شود ...........مثل آن  

وقت های خاص حرف می زند.......دیرم شده ......مستاصل در کمد را باز می کنم....

کلاسم تا نیم ساعت دیگر شروع می شود.........ارائه دارم......اما او بیخیال خودش را 

سبک می کند.........چقدر به  این حالتش...........به این تکیه کردن های گاه به گاهش

به این اطمینان عجیبی که به من دارد.......به این سبکی رخوتناک صدایش و سماجت

غریبش برای به چنگ آوردن هر چه که می خواهد........غبطه میخورم........

آدم گاهی باید خودش را یله کند.......اصلا یکی باید باشد که بتوانی بی خوف اینکه 

سرریز شود خودت را یله کنی........بی آنکه چرا و مگرکند........درست همانطور 

که من گوش می کنم........بی ترحم.......بی قضاوت......بعد کمکش می کنم تا 

آرام خودش را پیدا کند...........من اما آدم درد ودل نیستم..........من فقط بلدم خودم

را توی غار سکوت اگر پیدا شود البته ...حبس کنم.......

صدای استاد تا لبه ی سکوت کش می اید...........نگاهم به علامت پیامک صفحه 

گوشی خشک می شود.......کمی بعد میخوانمش.......چقدر خوبه که هستی.....

چقئر خوبه که دارمت............من باز غبطه میخورم..........