آنقدر ننوشته ام که دستانم با کیبورد نا آشناست......

دو روز است که امتحانات به پایان رسیده.....23 واحد در ابتدا فقط یک رقم بود....

اما بالاخره در 52 سالگی عزم کردم و با سرسختی این ترم هم تمام شد.

اما هنوز خیلی کار هست که روی زمین مانده.......

آدم وقتی پا به میانه ی راه است انگار دیگر شتابی برای رفتن ندارد....

از بامداد دیروز رشت مثل نوعروسی به ارامی توری از برف بر سر کشید......

امروز انگار قبای نازکش کفاف نمی داد........مخملی از برف بر تن کشیده.....

چشم ها خیره می شوند........از زیبایی اش........یا......سفیدی محض......

ماه گذشته درگیر امتحانات بودم و خانه یکسر در غبار و...........

رفتن به دانشگاه لااقل این فایده را داشت که کار خانه برایم دوباره از یکنواختی

در آمده......با لذتی دلپذیر رفت و روب می کنم.......گاه زیر لب زمزمه ای.......

دلم برای خیلی چیز ها غنج می رود.........این تازگی جور خاصی دلچسب و

خواستنی است.......

آرتادخت کم کمک قد می کشد و با لهجه ی خاصی ذائقه ام را پر می کند از

تمام شور زندگی.........انگار من دوباره با او شروع می شوم......

فقط کافیست دمی ببویمش......لمسش کنم........

انگار تازه می شوم..........جوان و سرمست.........

انگار کتاب زندگیم...........کودکانه های دخترها........با نسیم نفسش ورق

می خورد.......یک مجموعه ی دلپذیر از روحیات و حالات همه مان........

سرکشی اش به خودم رفته البته بیرون از حصار سکوت....

باز هم خواهم امد .......تا فرصتی دیگر........