وقتش رسیده بود....که در کنار هم دقایقی بی شتاب و همدلانه  داشته باشیم.....

ساعاتی شیرین بی دغدغه و تکلف.......مثل آن روزهای دور.....که داشت

از یادمان می رفت.....

شبی خوش سرشار از خاطرات جوانی.......بچه ها که حالا حسابی بالیده اند با شور

جوانی شان و آرتادخت با بلبل زبانی اش شب ما را ساختند.

پاهای درد ناکم را به قلبم سپردم و با عشق پختم و روفتم......

با لذتی وافر گوش سپردم و حظ بردم.

خدایا تو به قلب هایمان عشق بتابان.....تا در سایه سار مهربانیت ارام گیریم.