همیشه دلم می خواست با آن پاهای کوچک هم قدم شوم.......

آن پاهای کوچک که روزی هزار بار قربان قدم هایش می شوم و با لذت پاشنه ی

دلفریبش را می بوسم.

آدم  دوست دارد که تکرار شود....این میل سرکش رهایت نمی کند.....

من با ارتادخت تکرار می شوم.....بس که شبیه لحظه های گم شده ی  من است.....

سرکشی اش......خیال پردازیش..........دل نگرانیش برای مادرش و همه.........

این وجود کوچک حالا خواستنی ترین است.......

مثل شرابی ناب مستم می کند از خوشی.......با او ساغریسازان را قدم زدم.....

با هم از تره بار سید هویج ( هبیج )  و خیار خریدیم........

از شیرینی فروش کیک یزدی خریدیم....

همان جا کنار بساطش ایستادیم تا یک دانه اش را نوش جان کند.....

با آن چشمان بادامیش محو تماشا می شود و مامانی هم محو او...........

سالی که گذشت پر بود از هراس و تلاش برای رسیدن به ساحل امن.......

خدا می داند که چه لحظاتی را گذراندیم......اما خدای مهربان را سپاسگزارم....

هرچه که بود و هرچه که هست......همه در پرتو ذات اقدسش و لطف بیکرانش

به فرجام می رسد.....من همواره وامدار لطف بیحدش بوده ام.......

از خدا سالی پر خیر و برکت برای همه شما همراهان همدل آرومندم.

دعای این مادر همراه لحظاتتان............