وقتی آقاجان می رفت من نقده بودم.......تقصیر خودم بود شاید......خودم را گول زدم...

با خودم گفتم خوب می شود دوباره...........مثل وقت های دیگر.........

اما این بار اجل حتی صبر نکرد که خستگی راه از تنم برود....تازه ساک ها را

مرتب کرده بودم وشام بچه ها روی گاز بود ....جارو به آخر رسیده بود که همسرم

توی قاب در ظاهر شد.....جور خاصی بود.....گفت حاضر شو باید برگردیم اما

مهلت سوال نداد.........گفت آقاجانت..........من فقط مات شدم.......

یک جایی توی دلم بد جوری سوخت.........خیلی بد....

خدا نصیب نکند..........انگار یک هو مرا به برهوتی از زمهریر پرتاب کردند......

مگر اشک می توانست آرامم کند؟؟؟؟؟؟

توی دلم مویه بود اما دهانم قفل شده بود..........صورتم انگار سنگ شده بود.

بسرعت با خواهرم و نوزادش و بچه ها عازم رشت شدیم...........

بی توقفی جز برای نماز.......از میانبر و کوه های صعب تا بتوانم یک بار دیگر

ببینمش...........اما ساعتی بعد رسیدیم.........

چه غربتی بود........هیچکس نبود تا شانه ای برای ضجه هایمان باشد.......

جنگ بود و فاصله های مصلحتی.......ما به طاعون فقر مبتلا بودیم و

سایه ی شوم جنگ روی سرمان ..........حکما نباید انتظاری دیگر می داشتم..

اما این دل داغدیده مگر حالیش بود؟؟؟؟؟؟؟؟

جوان بودم...........خام بودم........اما شاید می شد مهربانتر بود.........

هرگز در دلشان نتوانسنم جایی پیدا کنم......

من و دخترها بایکوت بودیم......نه دیده می شدیم ..........و نه...........

شب هفتم آقاجانم غذایی بار گذاشتیم و منتظر که بیایند.....

چهارشنبه سوری بود..............کسی به غمخواری نیامد و من پیش مادر و

خواهرانم ...........

شب که برای بردن وسایل به خانه آمدم جاریم در پناه سایه ی در خودش را

با زحمت از تیررس نگاه سوزانم دور نگاه داشت.....اما نیازی نبود......آنقدر

غلیظ آرایش کرده بود که ..............

چند روز پیش عازم سفر شدم........با پیام بچه ها با خبر شدم که پدر 

جاری به رحمت خدا رفته...........روحش شاد..........خدا می خواست

که من نباشم چون حکما علیرغم اصرار بچه ها برای تسلا می رفتم...

هنوز حیرانم..............خدایا تو که از همه ی احوالات ما آگاهی مرا ببخش

که ذهن ناخودآگاهم نتوانست آن تلخی را از یاد ببرد............

خدایا می شود در روز موعود به فضلت جزایمان کنی نه به عدلت که حق

است اما فرای  طاقتمان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آقاجان هرگز در آغوشت نگرفتم.......پدرانگیت مثل پدر های دیگر نبود اما

نمیدانم چرا برایم مثل اسطوره ها بودی.......قهرمان  بی بدیل زندگیم بودی...

تو همان طوری بودی که باید............از وقتی بد و خوب را شناختم ترس

از دست رفتنت کابوس شبهایم بود.........

بابک خیلی قشتگتر از من حس مرا نوشت:

حالا دیگر مدتهاست  که نمی ترسم!!!!!!!!!!!!