دیشب فرصتی بود تا من و مامان 4 ساعت با هم باشیم.قبلا گفته ام که مادرم بخاطر

آسیب های روحی و جسمی که توسط زن بابایش دیده بود و شاید دست به دست

شدنهایش میان خاندان پدری نتوانست رشد عاطفی مطلوبی کسب کند. 

بیاد ندارم در اغوشمان کشیده باشد و.........حالا که خودم فرزندانی دارم و خانواده ای

خوب می دانم که خودش هم چقدر ناخودآگاه محرومیت کشیده.....وقتی بچه ها برای

بودن در کنارم و آعوشم این همه شور و  عشق نثارم می کنند.ناخودآگاه یاد مامان

دلم را به درد می اورد.وقتی خودم این اندازه محتاج عشق ورزیدنم؟

باید خیلی تلخ بوده باشد روزهای زندگی مادرکم.........این ها گلایه نیست....

این کلمات سوگواریم برای رنجهای مامانم است.......می خواهم خودم را از

تلخی گذشته ی تلخ مادرم رها کنم.من آن سایه ی شوم را به دست باد

می سپارم.

سه سال بود که مامان از سرگیجه ای شدید رنج می برد.....رفته رفته فشار

سرگیجه توان تحرکش را سلب کرد و خالا مامان با 73 سال آنقدر فرتوت و

لاجون شده که انگار کودکی لباس هایش را به عاریت گرفته باشد.

حریفش نمی شدیم که به پزشک متخصص مراجعه کند......

حالا بعد سکته ای وسیع که عوارض کم تخرکی است  عاقبت تسلیم شد.

نمی توانید شادیم را تصور کنید وقتی بی ترس و بی مهابا جسم نحیفش

را در اغوشم  قشردم.....چقدر شکننده بود!!!!!!!

خدا می داند چقدر سبک شدم.........مهم نیست که نمی تواند بغلم کند

اما شک ندارم معجزه ی عشق راهش را پیدا می کند..........

وقتی درمان شود......مجالی دوباره خواهم ساخت.....کمکش خواهم کرد

درهای دل درد کشیده اش را بروی مادرانگی باز کند..........من قفل قفسش را 

خواهم شکست........او باید تا فرصتی هست از حضور فرزندانش بهره بگیرد.

خدای خوب و مهربانم یاریم کن.........