روی تختم دراز کشیده ام که مادرش او را که خواب است کنارم می خواباند........

به نرمی توی گوشش را و توی موهایش را بو می کشم......

عطر بهشت مشامم را پر می کند...

یک سال از آن روزهای پرآشوب می گذرد..........

مثل فرشته ها خودش را در آغوش خواب رها کرده...........اما تا کی؟

نمیدانم.......دلم هزار پاره است......

مدت هاست که هراس جایش را به امنیت سپرده.....

اما آیا این کافیست؟........

من و پدر جون و خاله ها از ته دل عاشق این آتشپاره ی چشم بادامی سبزه رو

هستیم........نفسمان به او بند است........

اما این ها کافی نیست.........عاقبت اسیر ناگزیر شدیم........

تن به تقدیر سپردیم و به راه زدیم.........میدانیم گردنه هایی نفس گیرتر از حیران

و محمدیار ( نقده ) پیش روست......اما با توکل به ذات اقدس دوست 

ذکر گویان راهی هستیم......

خدای من .....خدای خوب و مهربان من...........تو همانی که آتش را بر ابراهیم

سرد کردی.......تو موسی را از نیل عبور دادی........من تا این لحظه همواره

وامدار لطف و کرم  بی حد تو بوده ام.........این بنده ی عاصی تو همچنان عاشقانه

آغوش تو را طلب می کند........

اما............اما..........این بار شرمگنانه خواهشی دارم...........می شود سایه سار

امن ایمانت گرمی بخش دلهای بچه هایم شود؟

می شود این گمگشته ها را به سرپنجه ی لطفت بنوازی؟...........

حاشا اگر شکوه ای کنم...........من فقط عذر تقصیر می خواهم!!!!!!!!!!!!

تو خود وعده داده ای که هر که را بخواهی به راه راهیش می کنی و اگر نه

در ظلمات رها میشود!!!!!!!!!!!

یاریشان کن تا جا نمانند..........

                   

                                                                               آمین