روزهاست که غزه بی امان زیر آتش است......بولدوزرها هم خواب خون می بینند.....

من از دیدنشان فرار می کنم......طاقت دیدن ضجه ی مادر ها را ندارم......دیدن زخمهای

شکفته بر تن نیلوفرها را هم...........

بی خانمانی را هم........

هجوم درد و بغض ویرانم می کند............حرفم نمی اید...........اشک هم............

انگار من همانی نبودم که با دو بچه ی کوچک به خط زدم........توی محور جانوران

زیر صدای خمپاره اندازها.......در هراس اسارتشان با امید روزهای بهتر برای همه ـ

همه چیز را به جان خریدم..........

آن موقع نمی دانستم که جنگ همزاد آدم است..........چون.........

هابیل برادر قابیل است......

می جنگی تا پیروز شوی.......قابیل وار..........

دفاع می کنی تا زنده بمانی........تا  خوب بمانی......تا خوبی بماند......