گاهی وقتا انگار یه حسی بهم میگه زمان و رویدادها نمیگذرن......بلکه یه جایی وسط

روزمرگی ها........آرزوها........فراموشیا.......جا خوش می کنن.....

تا به موقع خودی نشون بدن........

روز تولد بچه هاتم اینجورین انگار...........

هنوز با اینکه برای اولین بار هوا بشدت ابری بود و حتی یه چکه نور هم نپاشید

اما من همیشه 25 بهمن رو افتابی و گرم تصور می کنم.

تو هنوز توی قنداقت با اون صورت قشنگ و معصومت خوابیدی و چتر مژه هات

افتاده رو چشات تا 5 روز بعد تو چشای پدرت بازش کنی...........

یاقوت لبات عموتو به وجد میاره و از م می پرسه این ماتیک زده؟...........

هنوز پوستتو که مثل شکوفه ی به سفید صورتی قشنگیه با حیرت نگاه می کنم

به قول مامان بزرگی خدا انگار سر تو با صبر و حوصله تمام نقشت کرده.........

هنوز خواهرت با دو دو ی توی دهنش با ذوق نگات می کنه و

میگه کدا رو شکر که کدا این کاهری رو به من داد........

و میشه تنها خواهر بزرگی که هیچوقت بهت حسادت نکرد.

و تو دومیش که به خواهر کوچکت همون حسو داشتی و

با عشق رو پات می خوابوندیش.

حالا سالهاست که کنارمی..........پشت و پناهمی........مثل پروانه دور همه

می گردی و روزی نیست که من خدا رو بخاطر داشتنت صدها بار شکر نکنم.

روزی نیست که به خودم نگم خدا سیرتتو خیلی معصومتر و قشنگتر از صورتت کرده

روزی نیست که برات ارزوهای خوب نکنم...........و روزی نیست که

واسه بودنت نفس بر نشم.

اگه تو نبودی من چطور می خواستم از 91 تا حالا رو سر کنم و دق نکنم؟

چطور می تونستم خواهرتو ببینم که مث شمع اب میشه و زار نزنم؟

چطور می تونستم آرتا رو بغل کنم......بوش کنم و از غصه آوار نشم؟

مامان فدات تو تکیه گاه همه ای........اصلا تو مامانی......

بعد من پشت همو داشته باشین..........دلم بعد خدا به بودن شماها گرمه..