سه روز است که آسمان رشت بارانی است....باران بی وقفه می بارد و

ضرب آهنگش بر شیروانی روح خسته ام را نوازش می کند.....

به پایان سال و خانه تکانی نزدیک می شویم.

دلم می خواهد دلم را از غبار اندوه پاک کنم.........

می خواهم از سنگلاخ حوادث بگذرم.........تن زخمی ام را

در زلال مهربانیش شستشو دهم.........

خاطرات تلخ را در گوشه ای دور از دسترس چال کنم.........

دلم شروعی دوباره می خواهد............شروعی شاد..........

نبض تند زندگی.........آرزوهای محال حتی............

دلم امید و امیدواری را کم دارد............

خدا را شکر..هنوز شاکرم برای لطف بی انتهایش...........

اما......گاهی قامت صبرم خم می شود..........

دل مادرانه ام می خواهد بچه ها همگی شاد و خوشبخت باشند...........

می دانم هر اشتباهی تاوانی دارد..........اما.............

من یک مادرم...........نمی توانم مثل یک قاضی حکم برانم.......

جگرگوشه ی من حتی اگر به خطا واشتباه در راهی قدم گذاشت باز

نمی توانم او را تنها به حال خود رها کنم........من هم با او درد می کشم....

دلم می خواهد سمیه آخرین دختری باشد که زندگی و جوانی اش به تاراج رفت.......

و آرتادخت اخرین طفلی که  پدرش ترکش کرد........

دلم می خواهد آسمان زندگی دخترکم دوباره افتابی شود..........