رفتن به دانشگاه لااقل این حسن را داشته که خانه و خانه داری برایم از

حالت تکراری در آمده...........چند روزی است استارت خانه تکانی را زده ام....

تصمیم گرفته ام امسال تر و تازه به استقبال بهار بروم.......

راستش اتفاق قشنگ و جالبی مرا به این تصمیم رساند...........

صبح یکی از روزهای هفته ی قبل بود..........داشتم برای دانشگاه آماده

می شدم...........ناگهان از شنیدن صدای زیبا و جادوییش میخکوب شدم.........

خدای من یک بلبل درست زیر پنجره ی سالن به زیبایی طنازی می کرد.......

صدایی شاد..........سرشار از زندگی.......بهار من رسیده شاید...........

خودش بود......بهار من از راه رسیده بود.........

شاخه های خشک وجودم دارد دوباره جان می گیرد.......می خواهم تازه شوم.....

من بهار را به خانه ام میهمان می کنم............هفت سینی از آرزوهای پاک

را روی سفره می چینم.........و با شوق دوباره به زندگی لبخند می زنم........

این منم...........زنی در استانه ی بهار............غرق رویاهای شیرین..........

عاشق ترین مادر دنیا...........پاکبازترین ساقی..........من جام بچه هایم را

با شوری عشق آفرین پر می کنم............دوباره جوان می شوم........