خب راستش من آدم نک و ناله نیستم.......اصلا بلد نیستم غصه هایم را تعریف کنم.

این جا را درست کرده بودم تا بتوانم پلی باشم اگرچه کوتاه...اگرچه سست.......

اما بین بچه های اینجا و مهربانی مادرانه که داشت پشت کیبوردها خاک می خورد.

حالا که در چنبر مشکلات گرفتار شده ام.......دلم نمی خواهد با گفتن از تلخی ها

کام کسی تلخ شود.......اصلا این کارها را نه دوست دارم و نه بلدم بند دلی را پاره

کنم.همین قدر بگویم که آنقدر تلخی و پلشتی دیده ام که حالا حتی از ریسمان سفید

هم خوفم می گیرد.......یک تلخی نافرمی توی روحم لانه کرده که هر چه تلاش می کنم

گسی اش نمی رود............فقط همین قدر بدانید که در حالیکه سنگباران می شدم

آنها که بایستی اقل کم حائلی می شدند .......تریبون ظلم شدند.......تهمت های کثیف

و سخیف بود که بارمان کردند.......من چه کردم؟ خب راستش مثل همیشه سکوت کردم

سپاردمشان دست همانی که خوب بلد است تمشیت کند.......اما خب الان انقدر سرریز

و منگم که ترس دارم اگر شرح ماجرا بگویم....بعضی ها زیر بار خجالت آب بشوند

اگر آدم باشند........آخر ادم ها دل دارند......دل ها نرم و حساسند.....طاقت درد

و نیشتر ندارند...........غصه ها اسباب سرگرمی شان نیست..........

دغدغه شان است...........

دلم برای ذل آدم ها می سوزد.....دلم برای ادمیت از دست رفته

می سوزد......دلتنگش هستم......

ترا به خدا از شماتت دست بردارید............کسی از شما کمک نخواسته...........

حرمت را نگه دارید.............

نمک را برای غذا افریده اند...........روی دل های ریش نمک نپاشید...........

اگر همدلی نمی دانید.............اگر همدردی نمی کنید...........

لااقل هیزم آتش نباشید..........خوش باشید.....

 

  خشونت های خانگی را جدی بگیرید.........چه کلامی.........چه فیزیکی

حق هیچ انسانی نیست که آزار ببیند........

از شأن انسانی تان حراست کنید........شما خودتان مسئول زندگی تان

هستید.........افسار خوشبختی تان را خودتان در دست بگیرید.......

خودتان را دوست بدارید........و با خوذتان.......مهربان باشید........