نوجوان بودم یا جوان ؟........نمیدانم .شاید شانزده شاید هم پانزده سالم بود

میل غریبی به مادری را در خودم کشف کردم .داستان اینطور شروع شد که در مسیر

مدرسه پشت پنجره ی خانه ای هر روز درست زمان تعطیلی مدرسه کودک بسیار

زیبایی را برای تماشای رهگذران و لابد برای سرگزم کردنش می نشاندند........

تا به خودم آمدم دیدم لحظه شماری می کنم تا به آن پنجره و آن صورت کوچک

خواستنی برسم......لحظاتی قربان صدقه اش بروم و با لذت به جامانده ی آن بقیه

مسافت را تا خانه بروم......

اصلا هنوز که یادم می اید کیفور می شوم.دخترک صورت سفید صورتی کوچکی داشت

با چشمانی زیبا و لبانی یاقوتی........از همان موقع رویاهایم برای مادری شکل

گرفت........من حتی عاشق هیچ پسری نبودم.......اما عاشقانه از خدایم می خواستم

دوازده تا دختر مثل او به من بدهد............نخندید......چه می دانستم که بچه ها

میوه ی تو ی سبد نیستند که تماشایشان کنی و محظوظ شوی......

هر کدامشان برای اینکه به زندگیت بیایند یک دنیا عشق و مسئولیت برایت

می اورند........با عشقشان مستت می کنند و با غصه هایشان پیر.........

تقدیر اما حسابدار قدری است......حساب همه ی ارزوها را دارد..........

یادش ماند که من پسر نخواسته بودم........یک وقت دیدم پنج گل سرخ و صورتی

دورم کرده اند...........و حالا ششمینش که عطرش همه مان را مست و بیخود

کرده.......آرتادخت من که به اقرار همه دست زلیخا را در دلبری و دخترانگی

از پشت بسته......برخلاف مادرش که حسرت پوشیدن لباس دخترانه را بر

دلم تا سالها گذاشت.......

اما............چند شب پیش خواب عجیبی دیدم.........انقدر عجیب که از خاطرم

نرفته............

من بودم و همسرم و جوانی که از پشت شباهتی به همسرم نداشت اما

وقتی همسرم در خواب سر به سرم گذاشت و اضافه وزنم را به رخ کشید

او هم دنبال حرف مثلا پدرش را گرفت و خطاب به من گفت :

بابا حق داره مامان جان دیگه......باید فکری به حالت بکنی............

عجیب تر اینکه من سرسخت دل نازک دنیای واقعی عوض اینکه برنجم جلو رفتم و

از پشت هیکل جوان و مردانه اش را محکم بغل کردم و با لذت خاصی بهش تکیه زدم

وقتی بیدار شدم شفافیت خواب و عکس العملم برایم تا الان خیلی عجیب

بنظر می رسد.حتی فرصت نکردم از دوست روانشناسم  تعبیرش را بپرسم.

من که در زندگیم خیلی کم به کسی تکیه کرده ام...........اما در خواب صورتم

را خیلی عاشقانه به پشتش تکیه دادم و لبخند زدم...........حتی برنگشت

که بغلم کند .......و برایم عجیب نبود!!!!!!!!

من برادرم را و پسرهای خواهرانم را از روبرو بغل می کنم اما این جوان بی چهره

 را از پشت........

در خانه ی ما دخترها خیلی هوایم را دارند.........اما او در خواب طور دیگری بود......

حتی مثل همسر دخترم  (تازه  داماد ) هم نبود..........او هم به تاسی از بچه ها

خیلی مودب و مهربان و ملایم است...........خیلی هوای دل شکسته ام را

دارد شکر خدا............

پ . ن : اولین بار که صدای بابک را از پشت گوشی شنیدم آنقدر مهربان و

محکم و دوست داشتنی بود که واقعا مثل پسرم دانستمش......

بعد اتفاقات 92 به بعد و درگیری شدیدم و بعدش افسردگی و دلمردگی ام

و بعد مرگ دلخراش بابای نازنینش حتی قادر نبودم باهاش حرف بزنم ولی

هنوز فکر می کنم او همانی هست که اول شناختم.....با معرفت و با مرام...

خدا سایه شو از سر خونواده اش کم نکنه......