داشتم با عجله سمت آزمایشگاه می رفتم که عطر جنگل مشامم را پر کرد.

خدای من یک کپه سبزی معطر در حاشیه ی پیاده رو خیابان حاجی آباد.....

آمدم رد شوم که مرد جلوی راهم را گرفت....نیازی نبود دهانش را باز کند...

چشم ها زودتر لب وا کرده بودند........

خانم....خانم بیا سبزی بخر......نگاه کن ( تاحالا به این خوبی سبزی بده بی؟)

( تا حالا سبزی به این خوبی دیده بودی؟ ).

فهمیدم که سفته نکرده.....( هنوز چیزی نفروخته ).....من دستم سبکه و معمولا

هر جا خرید می کنم مشتری زیاد می اید.....اینها همه باورهای رایج این خطه ی

پربرکت است.کیفم را باز کردم...فقط یک هزاری تویش جامانده بود...

با عجله کیفم را عوض کرده بودم و فقط کارت بانکی ام را همراه داشتم.

طفلکی با تعجب و ناراحتی وراندازم کرد........گفتم برایم سوا کن تا برگردم...

هزاری را دادم و تندانه رفتم.......

دلم غنج می رفت....بقول امروزی ها سبزی و خصوصا سبزی معطر از علائق من است.

دیدن سبزی شان.....عطر قوی و جان بخششان مرا از خود بیخود می کند....

بیخیال آرتروز گردن و گزگز انگشتان.......و   وقت کم............

36 سال است که خانه دارم اما تا الان سبزی به این خوبی ندیده بودم...........

سبزی ها عطر کوه.............عطر جنگل را به خانه ام آوردند............

سه روز طول کشید تا همه را سامان دادم.............

یک ترش تره ی بسیار با حلاوت ( دلتان نخواهد ) که نصیبش به مادرم هم رسید..

سبزی ماهی که تاحالا ندیده بودم...به رنگ ازغوانی با عطری تند و گس مثل

نعنا.......حس می کردم خانه ام وسط جنگلی انبوه است .. شبنم سبزی ها

مرا به تجسم مه صبحگاهی مهمان کرد..........

ازت ممنونم مرد جنگلی............برای لذتی که ارزانیم کردی.........برای عطر خوش

جنگل.......عطر زندگی..........سادگی.........

دهان بی دندان تو آبروی کسب و کار و نجابت است............