دوستم درست وسط کارهای نفس گیرم زنگ می زند.....

او می گوید و می گوید..........من اما یک گوشم از صدای او پر می شود و گوش دیگرم از

صدای درونم که این روزها جلوی همه ی صدا ها می ایستد تا نگذارد وارد سرم بشوند.

نمیدانم از کی شروع شد؟ اما فقط می دانم که هست همین جا

درست جلوی لاله ی گوشم.....اما صدایش از تو سرم بلند می آید......

تند و تند ظرف می شویم......صدا می گوید تند تر......تند تر........هنوز خیلی مانده....

تند و تند راه می روم.....نفسم به شماره می افتد......صدا می گوید تندتر....تندتر...

هنوز خیلی راه مانده تا برسی..............

پاهایم آنقدر ورم کرده اند و درد می کنند انگار همه ی استخوانهای ریز و درشت کفش

خورد شده اند.......اما............نمی رسم.. ......انگار زمان از من تندتر و شتابان

گذر می کند...........

دوستم می گوید که باید چک اپ شود.........من یادم نیست آخرین بار کی دکتر رفتم.

دکتر ها مرا یاد بدن ضعیف و لاجون مامان می اندازند و سرفه های مدام آقاجان و

وحشت مدام من از ترس مردن شان............

احساس گناهی که دست از سرم بر نمی دارد........اگر دکتر بروم لابد بچه ها خواهند هراسید...........مثل من............نیمه شب ها می ایند لابد بالای سرم که نفس می کشم یا نه...........

با اینکه بعد آقاجان ما زنده ماندیم و زندگی کردیم اما آن درد تیز توی جناق سینه

همچنان زق زق می کند........راه می رویم.......او دیگر نیست............

نفس می کشیم ......او نمی کشد............

می دانم زندگی ادامه دارد..........اما این حلقه ی معیوب قربانیان رهایم نمی کند......

اگر به عقب برگردم شاید بشود بعضی از لحظه ها بی احساس گناه گذراند...........

بی دغدغه ی بود و نبود............بی حسرت .......با ارزو........شاد.......

کودک وار.........و تسلیم در برابر زندگی...........پذیرش همه چیز همانطور که هست

بی دغدغه ی باید ها...........راحت .......یلخی......اسوده........

اما چقدر سخت است دست از عادت کشیدن..........خیلی سخت...........

می روم آرتا دخت را از مهد تحویل بگیرم.......موها و پیشانیش غرقاب عرق است.....

دلم اشوب می شود.....بی توجه به مربی خطابش می کنم.کولر خاموش بود؟

مامانی فدات؟ چه راحت جوابم می دهد مهد کودک عرق کردنه...........

خدای من ........خاله اش در برابر ویرانی ام می ایستد:

مامان شاید آرتا مثل تو از گرما اذیت نمی شود!!!!

به این فکر کن که با بچه ها سرش گرم شده.......

اما من تی تاپ نیمه و بطری مفقود را می بینم و بغض گلوگیر...........

خیلی وقت ها خیلی ها از این احساسات انی و جوشانم بهره می برند......

خدیجه من باید ...............فقط تو می توانی...............

همین می شود که ازمایش های دفترچه درمانی یادم برود..........

چک اپ یادم برود...........خودم از یادم برود............

بقول زهرا از وقتی که راننده شده ام بیاد ندارم حتی تا استانه بخاطر دل خودم رفته

باشم......

همه اش دویدنهایی که دیده نشدند........حتی به شمار نیامدند........

حالا این زن خسته......تهی از شادمانی ......مانده با کوله باری از نگرانی.......

حتی نای لبخند هم نمانده برایش........از بس که از خودش خرج کرده.....

گاهی فقط می خواهد در سکوت بنشیند و خیال ببافد...........

کودکی کند............کمی ....فقط کمی بیخیالانه نفس بکشد......

                   

                                         همین............