بالاخره دخترک سختگیر و حساسم به دام عشق گرفتار شد و شاهزاده ی خوشبخت از راه رسید و رخت سپید بر تنش کرد. قلب مالامال از آرزویم دوباره تپید.خدا خواست دیگر باره شادمانی از در بیاید و مهمان دلهامان شود. دومی ام که نوزادی بس زیبا بود این بار با زیبایی افسانه ایش چشم مهمانان را نواخت.  از خدا خواستم بختش را به سپیدی لباسش و فراخی قلب مهربان عاشقش قرار دهد. کبوتر حرم من لانه ای از عشق ساخت و قلب مضطربم را آرامش بخشید. در 8 ام گرم ترین مرداد نسیم خوشبختیش آتش دلم را خاموش کرد. خواهر ها خواهرانه همراهیش کردند. و خانه وما دلتنگ چکاوک دلربا....