1-فکر می کزدم جوجه ام که پرواز کند و برود سوی لانه ی خودش.....خیالم تخت می شود

اما نه.....دلتنگی جوجه های دیگر برای خواهرکشان که حقیقتا مادر دومشان بود

نمی گذارد..........من هم کم کمک نشانه های دلتنگی و بغض در گلو که نشانگان

اضطراب جدایی است را با تمام وجود حس می کنم.

خدا را شکر که خودش راحت به زندگیش اخت شده....روزی یک بار تماس میگیرد و

من هم راضیم از ارامشی که دارد........

2-به ترم پایانی رسیده ام....اما توان جسمی ام بسیار کم شده.می خواهم

با واحدهای سبک این ترم را بگذرانم.

یک ترم اضافه می شود اما چاره ای نیست.ایاب و ذهاب پدر درآور است دور از جان.....

درسهای 3و4 واحدی خیلی راحت ترند......تا ببینیم.

3-امروز ساعتی  با ماری دوست قدیمی...رفیق شفیق و همراه لحظه های نفس گیر

گذشت...

خدا را شکر که توفیق اجباری دیدارش طعم روزم را چون عسل کرد.

رابطه ای بی شیله پیله.....بی قضاوت......پذیرش تمام و کمال........همان

طور که باید......همانی که می خواهم.......خانه اش مامن امن من است.

منی که شاید بی اغراق سرسخت و سخت گیر در معاشرتم با نسیم مهربانیش

در  بند شده ام........اصلا مفتخرم که با او مشق حقیقت....مشق عشق

می کنم........دستان مضطزبم را در دستان مهربانش قفل می کنم.....

راه آسان می شود......پاهایم دیگر نمی لرزد......

بی هراس می گویم وبا کلام محکمش نوازش می شوم .

ارام می گیرم......انگار در مسجدی به زیارت حبیب رفته باشم.....

لحظات مثل خنکای برکه ای در کویر تن خسته ام را می شویند و دل

همیشه اشوبم قرار می گیرد.........

چقدر خوب می شد هر کسی یک ماری برای خودش داشت.........

حکما در آن صورت دنیا جای خیلی قشنگتری می شد برای همه........