همیشه منتظر فرصتی بودم  تا در باره ی پسرم بنویسم ..............  اماقبل از شروع لازم است به نکته ای اشاره کنم و ان این که اسمی که بر روی یک رابطه گذاشته می شود مثل اسمی که روی شخص نهاده می شود می تواند در سمت و سو و عمق ان اثر گذار باشد...اسامی در اکثر موارد تعاریف مشخصی در همه ی فرهنگ ها دارند.....مادر کلمه ی مقدسی است که در همیشه ی تاریخ بشری نیاز انسان را در هبوط از بهشت پاسخ گو بوده....و مادری زیباترین تجلی خداگونه شدن در زمین است.....عشق بی بدیل مادر به فرزند در تکامل روح هر دو انها نقشی بسزا دارد....................................اینها مقدمه ای بود طولانی برای اینکه بگویم که اگر چه من با پسرم قرابت خونی نداشتم اما عشق من به او کمتر از عشق من به فرزندان دیگرم نبوده و در تمامی اوقات  همسر و دخترانم او را جزئی از پیکره ی خانواده دانسته اند.......سال72بود... ظهر یک روز همسرم به همراه دو جوان برای ناهار به خانه امدند.....در بدو اشنائی خطاب به من به شوخی گفت پسرهایت برای ناهار امده اند.....شب در خلوت راجع به انها  و علاقه اش حرف زدیم......درست یادم نیست که چند بار دیگر برای صرف غذا به منزل ما امدند...اما این ارتباط رفته رفته به سمتی هدایت شد که همسرم به صورت عادی او را پسرم خطاب می کرد . تا اینکه در روز مادر همان سال ساعت 9 صبح زنگ در به صدا در امد...او امده بود با هدیه ای  برای تبریک روز مادر...از او خواستم که هدیه را برای مادرش ببرد....قول داد که برای مادرش هدیه خواهد گرفت...( به خاطر مشکلاتی که از ذکر ان معذورم او جدای از خانواده زندگی می کرد).......بتدریج در جریان مشکلاتش قرار گرفتم و با کمک و یاری همسرم مقدمات زندگی مستقل را برایش فراهم کردم.....اما این بار دغدغه ی تنهائی او در ان مکان رنجم می داد.....چندی بعد دوقلوها به جمع مان اضافه شدند...حضور انها به حجم  مشغله هایم افزود اما همچنان شنوای حرفهایش بودم....او کاملا از خانواده طرد شده بود و این رنج کمی نبود...تلاش کردم تا مرهمی باشم برای الامش......از ذکر مسائل مالی همیشه بیزار بوده ام زیرا ما همه امانت دار هستیم..هر چه داریم از کریم یگانه است و به هر که ببخشیم نیز روزی اوست پس منتی نیست که بلکه وظیفه است....به خاطر تجربه ازارهای روحی و جسمی که دیده بود روحیه ای بس شکننده و حساس داشت اما نکته ی جالب و قشنگ این ماجرا رابطه ی قشنگ او با خدا بود....بارها و بار ها من با زیارت عاشورایش حاجت گرفتم...در خواندن سبکی نو داشت و در نسل جوان بسیار محبوب...از دل می خواند و بر دل می نشست....در جمع بمب شادی و در خلوت غمگین و نالان....درس را نیمه رها کرده بود اما وقتی سخن می گفت انگشت به دهان می ماندی...کتاب بهترین دوست او بود...منبرش بیش از 10 دقیقه نمیشداما شوری بپا می کرد وصف ناپذیر...برای همان ده دقیقه تا صبح مقاتل را ورق می زد  تا مبادا خطائی بکند...به کارش عشق می ورزید ..... به خاطر مشکلاتی که از   قبل داشت عادت به خواب شبانه نداشت...سال ٧۵ ازدواج کرد و به فاصله اندکی صاحب دو دختر شیرین و دوست داشتنی شد...به من می گفت اینها نوه هات هستن باید خیلی دوستشون داشته باشی...می گفتم من عاشقشون هستم نیازی به گفتن نیست....گاهی ابراز علاقه اش به من باعث مشکلاتی برایش بود اما زیر بار نمی ر فت...شرط اولش برای ازدواج این بود که من به عنوان مادرش شناخته شوم..اما من خودم یک زن بودم و نهایت سعی ام را می کردم که درحاشیه باشم...زندگی خوبی داشتند..با فراز و نشیب...انتخابات سال ٨۴ رسید و از او برای ستاد ق دعوت شد...یک بار به اونجا سرزدم..ازش خواستم منطقی باشه و کمی به خونه بره...دخترکش خیلی بیقراری می کرد...می گفت دارن با شانتاژ و ....ما رو حذف می کنن...خیلی تلاش کردم که برای شکست اماده اش کنم...مسئولیتهای دیگرشو بهش گوشزد کردم...نقش همسری ...پدری...اما مثل کسی که در شیبی تند در حال دویدن باشه قادر به توقف نبود ( این را بعدها دریافتم)....ق.. رای نیاورد...شب بیداریها...روح حساس و شکننده ی او را در هم شکستند...دیگر مهر مادرانه چاره ساز نبود...برای چک اپ به تهران رفت...تشخیص سکته ی مغزی داده شد...مصرف داروهای سکته اثار افسردگی و حالات مانیک ر ا در او نمایان کرد....من به غریزه دریافته بودم که خطر در کمین است...بشدت نگران بودم ..خواستیم بستریش کنیم اما طبق قانون من و همسرم مجاز به این کار نبودیم...فقط اولیائ دم می توانند برای بستری اقدام کنند...برای خواهرش زنگ زدم..با گریه همه ی غرورم را به پایش ریختم تا به من کمک کند تا پسرکم را نجات دهم...نمیدانم چرا همه چیز دست بدست هم دادند تا شد انچه که نباید....ان شب  بعد سحر در بیداری کابوس دیدم....یک سیاهی که مثل ابری به بالا می رفت...ساعت ٧ صبح ٢۴ رمضان بود..با زنگ تلفن و جیغی گوشخراش....دنیا بر سرم اوار شد...او رفت تا.... و اینک این منم و یادهای او.....این منم و دخترک شیرین زبانش که مثل پدر دردانه ی من شده..و .من عشق خصوصیش ....خدا را شکر که اگر از دستم رفت اما یادگارهایش برایم یاداور عشق خالصانه ی اویند...مثل اسپند روی اتش بودم....تا همسرم خبر اورد که مادر شهیدی فرزندش را در خواب دوان دیده بود....شهدا به استقبال پسرم امده بودند.....٣٠ مهر سومین سالگرد هجرت او را به سوگ می نشینیم....همسرم می گوید ایا باید باور کنیم که دنیای به این بزرگی جایی برای او نداشت؟؟؟....بعد از او همه ی عشقم را نسبت به او نثار همسر و فرزندانش کرده ام....همسر و فرزندانم با تمام وجود به انها مهر می ورزند و خانه ی من پناهگاه امنی است برای دلتگیهایشان....شاید اگر همدلی همسر و بچه هایم نبود هر اینه زیر فشار این د اغ طاقت سوز می لهیدم.........اینجا در کنار شما فرزندان نادیده ام ساعات پرباری را تجربه کرده ام...انگار پسرم  در زمان تکثیر شده و بسویم باز گشته است...برای همه ی مهری که بیدریغ نثارم می کنید از شما سپاسگزارم....خدا را برای این داغ شکر می گویم...زیرا بخشی از اسرارپنهانی زندگی برایم اشکار شد...من به خاصیت عشق رسیدم و این تحفه ی کمی نیست.....