زمستان سال ۶۵ یا ۶۶ بود....من به اتفاق همسر و دو فرزندم در نقده ساکن بودیم. نقده شهری از اذربایجان غربی است که بخاطر موقعیت خاص محل قرارگاه رمضان بود...ماموریت قرارگاه برون مرزی بود.سکونت دراین شهر هدیه ای از جانب خدا بود...وقتی تصمیم به مهاجرت گرفتم با مخالفت شدید اطرافیان و همسرم مواجه شدم.همراهی دو کودک خردسال دختر و جوانی و البته خامی من می توانست در ان برهه مسئله ساز باشد....اما من تصمیمم جدی بود...یکبار سال ۶۴ مدت یک ماه به  جانوران ( اسلام دشت) یکی از خطوط مریوان زمانی که کودکانم ٢ و ٣ سال داشتند هجرت کرده بودم و خاطرات کردستان و سرخی کوههایش انگار با رشته هائی نامرئی مرا به  سوی خود می کشیدند....شبی از شبها میزبان ١٩ د لاور شدم...با شوری وصف ناپذیر غذائی تدارک دیدم...( کسانی که ان سالها در ان نواحی بوده باشند بخوبی قادر به تصور تهیه اذوقه در ان شرائط خاص خواهند بود)...انها مشغول صرف غذا شدند و اندکی بعد راهی سه راه محمدیار شدند.....نکته ای که بعد از گذشت ٢٠ سال از ان شب در  خاطرم مانده...صدای شاد ان جوانان پاکباخته و شوخیهایی بود که بعد از صرف غذای خانگی با هم داشتند...هنوز صدایشان در گوشم می پیچد...انچنان با صفا و صمیمی با هم بگو و بخند می کردند که گوئی در بهشت برین ساکنند....قولو سلاما محمودا....(.با بهترین اوا به هم سلام می گویند)...انگار این ایه ی قران ان شب برایم تفسیر شد....جوانانی که ساعات طولانی در گورهایی بنام سنگر  در دل کوههای ایران وعراق سپری می کردند و برای جلوگیری از یخزدگی از گرمای تن هم بهره می بردند...همخانه شان انواع حیوانات موذی  و عقرب و رطیل بود...جیره ی غذائی اندک و بازگشت پیکرشان ناممکن بود...حدود یک ساعت بعد همه ی انها بدست ضدانقلاب کمین خوردند و شهید شدند....حس و حالم در موقع شنیدن خبر وصف ناپذیر است...ان شب با خود گفتم اگر فقط برای همین یک کار به انجا امده بودم برای همه ی اخرتم توشه ای گران خواهد بود...اگر بدست جهالت خرمن گرد اورده را بباد ندهم... در باور من برای راهیابی به حقیقت نیاز به علم سلمانی نیست گاه درک یک جمله ابوذزمان می کند.......