شنبه پست بعد از انتظاری نه چندان طولانی بسته ات را آورد. مثل همیشه با سلیقه  ای که فقط در تو سراغ دارم بسته بندی شده بود . با شوقی کودکانه بازش کردم....خدای من چه لحظه ی زیبائی .....کفش عروسی دخترم ...باورم نمی شود ...نمی توانم بگویم چه زود گذشت....نه تو خوب می دانی که روزهای زندگیم گاه چه کشدار و بلند گذشتند...خامی من انگار روی چراغ سه فتیله ای باید نم نم می پخت و جا می افتاد .

او عروس می شود ومن مادرزن......... و....تو....خاله ی عروس.......

چقدر دیر همدیگر را پیدا کردیم....در سی و پنج سالگی من و  سی سالگی تو..

وقتی به هم رسییدیم من اتشفشانی از احساسات بودم در زیر خاکستری از خونسردی.... و تو زنی مدیر و توانا......و..دوقلوها یمان نقطه ی اتصالمان.... 

بیماری پسرک نقطه ی اتصالمان را پررنگ تر کرد. ما در کنار هم ترکیبی کامل از احساس و تعقل شدیم...

وقتی به خودم امدم که دیگر فقط سری ازهم سوا بودیم....در کنار تو کم کمک بخشی از خودم را کشف کردم که در گذر زمان درجائی از گذشته ها بی انکه بگشایمش جا گذاشته بودم.....زن بودن به تمامی درمن شکوفا شد و قد کشید.

وجوهی از خودم را  در آئینه ی نگاه تو دیدم و به یک خودباوری تازه رسیدم...

ان زن جسور و مبارز که در کوران جوانی برای پیروزی و رسیدن به آرمانش مجبور شده بود کمند  احساسش را بر میخی بزرگ بر دیوار زندگی بکوبد....

تا بتواند تاب بیاورد.......رها شد.

رها شدم.....نه بیکباره.....بلکه ...کم کمک......نه اینکه نخستین بار بود که کسی ان حرفها را به من زده بود.

.....نه....اما اکسیر کلام تو و امادگی من با هم دست بدست هم دادند و شدم ان که باید......

وقتی از تو خواستم که ایران را برای درمان پسرکمان ترک کنی سخت ترین بغض گلوگیر در قلبم چنبر زده بود...اما نمی توانستم شاهد فروپاشی تو باشم.

ما همه ی راه ها را امتحان کرده بودیم........حتی زیارت عاشورا در مسجد آ.....

خواهرانت از من خواستند که ترا راضی به رفتن کنم...می بینی؟؟ تو هم فقط

از من می شنیدی......ما دهان بین بودیم؟؟؟؟نه ما مثل نیمه های گمشده...از جنس هم بودیم...هستیم...بی آنکه سخنی بگوئیم همدیگر را می فهمیم...

هر بار که آمار وبلاگ را نگاه می کنم  ...می بینم که امده ای با خستگی اما آمده ای......پیامی نگذاشته ای اما من بر ای درک حضورت و گرمای مهری که احساس می کنم نیاز به کلام ندارم...

                          دوستت دارم و دلتنگت هستم زهرا جان...