از وقتی کودکی بیش نبودم عاشق باران بودم.

خودم را زیر انگشتان خیس باران رها می کردم .صدای ریزش باران گوشنوازترین لالائی د نیا بوده برایم.........

قدم زدن در زیر باران درحالیکه سرت را پایین گرفته ای و بسرعت از میان چاله های آب راه پیدا می کنی گاه تنه می زنی...گاه تنه می خوری...آّب ازمیان موهایت سر می خورد و از روی پوستت هم...

انگار تازه می شوی ...انگار چون دانه جوانه می زنی...می شکفی.....

حسی در تو می جوشد....شعر.............

وصل می شوی .....به ........بالا....آسمان....

جاری می شوی در ترنم باران و طراوتی بکر.... حلاوتی نو.....انگار تولدی نو...

اینک این تو و زایشی دیگر...از خویشتن خویش.....با نگاهی شسته در باران......جور دیگر می بینی....ادراکت سبز می شود..

هستی جلوه ای نو می یابد و تو سرشار از حس بودن....عشق را به تمامی در می یابی...........

خدای من ....خدای خوب مهربان من....اینک این سرگشته ی در هبوط را......رانده از بهشت حضورت را.....دمی بس است و آهی...