نویسنده: فاطمه
پنجشنبه 23 مهر1388 ساعت: 19:9
ای کاش می‏شد قطره‏ای باران ببارد

بر کوچه‏های شهرمان ایمان ببارد

تا کی حضور صورتک‏های فرنگی

تا کی میان قلب‏ها دیوار سنگیSee full size image

اینجا سر هر کوچه ایمان می‏فروشند

ایمان خود را بهر یک نان می‏فروشند

اینجا کسی باور ندارد بی‏کسی را

آری خدا را لحظه دلواپسی را

اینجا کبوتر لانه‏اش را می‏فروشد

مردی زنش را، خانه‏اش را می‏فروشد

دردا، نمی‏فهمیم باران اهل دریاست

ردّ ریا در کوچه‏های شهر پیداست

مولا پُریم از انجماد بی‏تو بودن

مبهوت و حیران بین بودن یا نبودن

خورشید باید کوهی از قلب یخی را

دل‏های سنگی چشم‏های برزخی را