زیر تابش آفتاب مهربانی دوست به کرانه ی امید رسیده ایم.

عزیزانم اگر با نوشتن پست قبلی خاطرتان را ازردم از باب این نبود که بخواهم خدای ناکرده کوله بار م را بر شانه های کسی بگذارم.بلکه بیشتر از این جهت دست به نوشتن بردم که اندکی از حجم اندوهم بکاهم.

اما.................منکر این نیستم که چقدر با همراهی تان و نوازش مشفقانه تان دلشاد شدم.

طبع ادمی وقتی از نیمه ی عمر گذر می کند میل به بازگشت به کودکی و جنینی دارد.

از لطف و همراهی یاران محظوظ و کیفور می شود.گاهی خود را در آغوشی از سر دلتنگی رها می کند تا.......دمی از جور ایام شانه سبک کند.

نازنینانم..............بیتابی و بیصبریم را ببخشایید که خود همیشه داعیه ی صبوری داشتم و توکل به تنها وکیل ............

و اینکه مادر مامن امن و تکیه گاه روزهای پریشانی است.

هر انچه از دوست می رسد نیکوست.........بیشک این مرحله هم بازتابی نیکو خواهد داشت.