سال 59بود .  ما در انتظار بازگشائی دانشگاه روز هایمان را با برنامه های مختلف پر می کردیم . یک روز در هفته به سیر مطالعاتی اختصاص داشت.روش کار به این شکل بود که یک کتاب توسط خانم کریمی تعیین و برای مطالعه انتخاب می شد. در روز موعود هر یک به تبیین نقطه نظرات خود پیرامون مباحث مطروحه می پرداختیم در انتها مطالب توسط ایشان جمع بندی می شد .این کار دو حسن داشت 1-ما به مطالعه سیستماتیک عادت می کردیم . 2-با دیدگاهی روشن و همه جانبه به جمع بندی می رسیدیم. حسن این کار این بود که مطالعه فردی گاه انسان را یکسو نگر می کند اما در مطالعه جمعی دیدگاه فرد به گستره ای وسیع پیوند می خورد و جلوی دگماتیسم فکری و عملی را می گیرد . فرد عاد ت می کند که برای پذیرش یا رد هر نظریه ای باید ادله ای داشته باشد و همینطور دارای تفکر نظام مند می شود . فعالیت دیگر ما در ان روزها شرکت در راهپیمائی ها و سخنرانی هائی بود که در نقاط بخصوصی ارائه می شد . با همه ی اینها باز هم وقت فراغتم زیاد بود لذا تصمیم گرفتم که به مطالعه قران بپردازم . اولین قدم ان بود که نقطه ی شروع را پیدا کنم . بنا به شرائط روز یک جلد  المعجم المفهرس از کتابفروشی در تهران تهیه نمودم و کار را با توکل به خدا شروع کردم . اولین کلمه ای که ذهن مرا به خودش مشغول کرده بود ( کنز ) بود. تمام ایاتی را که این کلمه دران بود ترجمه کردم. در پایان به جمع بندی ترجمه تحت الفظی ان پرداختم . این کار من قطعا خالی از خطر نبود زیرا ممکن بود که به خاطر عدم احاطه به اصول ترجمه و تفسیر  دچار خطای شناختی شوم اما لا اقل اتش عشقم را به کشف حقائق ناب قرانی و نگرشی نو و انقلابی از دین فراهم ساخت . در عین حال همه روزه حداقل سه روزنامه را می خواندم  و جمع بندی می کر دم . این در حالی بود که به هیچ حزب و گروهی گرایش نداشتم و ترجیح می دادم ازادانه و با حق انتخاب به جمع اوری مطالب بپردازم . در ان روز ها بازار گروهکها بسیار داغ بود و با بازی با احساسات جوانان و مشغول نگه داشتنشان به فعالیت های کاذب سعی در جذب و ذخیره ی نیرو  داشتند . خلق و خوی خاص من مانع وصل من به این جریانات بود . به طور مثال علیرغم شعارهائی که در باره ی تساوی زن و مرد می دادند اما در عمل دارای افکاری بسیار سطحی نسبت به دختران تازه جذب شده داشتند. یادم هست که از طرف انجمن اسلامی مدرسه مامور گرفتن تعدادی اعلامیه و عکس برای نمایشگاهی در داخل مدرسه از گروهی خاص که داعیه اسلامی داشتند  شدم . در بدو ورود به شکل غیر منتظره ای مرا راهی اشپزخانه بر ای تهیه لوبیا کردند .خیلی به من برخورد با ناراحتی  خواستار ملاقات با مسئول انجا شدم و در کمال تعجب در یافتم که ایشان از پذیرش خانمها در سطوح میانی نیز ابا دارد و وقتی خلاصه ی نت برداری هایم را به وی نشان دادم  اثار تعجب او بیشتر موجب خشمم شد زیرا در میان دوستانم   این کار یک امر راخت و عادی بود.       ( بقیه در فرصتی دیگر)