١٠ ساله بودم که تو آمدی......8 مهر 50...شبی تاریک بود...من بودم و خواهری و مامای پیری که در نور چراغ گردسوز در حالی که ذکر به لب داشت به مادر کمک می کرد...من و خواهری مضطرب در دو سوی مامان نشسته بودیم....لحظه ی تولد تو تا همیشه در خاطرم خواهد ماند...نوزادی زیبا با پوستی مخملین به رنگ شکوفه های بهاری با موهائی مشکی و نرم....نامت را محمدتقی گذاشتند چون پسر رضا بودی...دیگر پشت پیدا کرده بودیم...مژدگانی من از آقاجان 2 تومان بود که دوان دوان خبر را به او در کوچه داده بودم...از همان ابتدا آرام و بی دردسر بودی....تنها سرگرمیت بازی با باغ وحش پلاستیکی و شنیدن قصه از زبان من بود.انس عجیبی با من داشتی و من هم با تو....8 ساله بودی که من ازدواج کردم و تو از هول این جدائی تب کردی....40 درجه...14 ساله بودی و من در نقده....خبر آمد که آقاجان رفت.....تازه بر صورتت مردانگی نشسته بود  باشرمی شیرین.....سال67 بود و توبا کمک من که شاید با تبانی من پنهان از نگاه مادر لباس رزم پوشیدی ....به جای اسباب بازی از من لباس خاکی خواستی و من دادم بادلی ملتهب....سومی را در راه داشتم که روانه ی جنوب شدی با یک گروه پارتیزانی..من بودم و دو کودک 5 و6 ساله و توراهی  که پدر و تنها دائی شان با دریادلان دیگر در حال دفاع بودند.....هر روز صبح به خانه ی مامان می رفتم و شب بی شکیب به امید خبری از شما به خانه بر می گشتم....20 روز در بیخبری....گریه های مامان....آوازهای ترکی اش و حیرانی مان گذشت....نذر کردم تا خبری برسد...همسرم آمد...از تو اما خبری نبود......5ماه و اندی بعد تو آمدی با مهر سکوت بر لب....فرمانده خط به زعم تو به شما کلک زده بود و در شب تک سنگین  شما را با یک وانت به عقب فرستاده بود.....عده ای نوجوان نورس  دلبسته به عشق شهادت .......همسرم مسئول خط بود اما از حضور تو بیخبر و تو انگاشتی که او دستور حذف ترا داده....

دو ماه در سکوت تو و شادی پنهانی مادر گذشت....

به استخدام در آمدی.....ازدواج کردی و پسرانت به جمع مان شوری دیگر افزودند....

زندگی سخت شد....تو بودی و خواسته های کودکانت که با دست های خالی تو  مقدور نمی شد....تو در اشتباه بودی و ما در جهل به آن.....تو  به دام تجار ت اینترنتی افتادی .....وام گرفتی تا کاستیهای همسرت...پسرکانت...را بر آوری...

بعد ا ن ت خ ا ب ا ت برای تو پاپوش دوختند.....تو به ..ر..رای دادی....خیال کردند که......

تو به باز خریدی محکوم شدی..........نانت بریده شد....وامت با مبلغ بازخریدی تسویه می شود...

و تو در 38 سالگی باید بی پشتوانه ی مالی  و فنی  برای کسب روزی روانه ی خیابان ها شوی.....

روزی دست خداست......نانت را بریدند...اما روزیت را نه....ایمان دارم ....به تنها تکیه گاه عالم.......اگر تنها ترین تنها ها شوم باز خدا هست ...اوست که جایگزین همه ی نداشتن هاست...