دیروز عصر ساعاتی در کنار خواهر کوچکم به صحبت و درد دل گذشت.

 

برایتان گفته بودم که سالها پیش با پسرکی جوان توسط همسرم آشنا شدم و

 

این آشنائی منجر به ایجاد علقه ای پاک و عمیق بین ما شد.من شدم مادرش و او

 

شد پسرم که هرگز نداشتم......من معتقدم برای اینکه دوست بداری بهانه لازم

 

نیست....

 

همسرم قلب بزرگ و مهربانی دارد.......عشق عجیبی به بخشش دارد.اندوه تنهایی

 

پسرک و دستهای خالیش پلی شد برای پیوند آن دو...........من دانه ی بعدی این

 

تسبیح بودم !!!!!!!!!

 

همینجا بگویم که پسرم از خانواده ای مال دار بود اما به دلایلی  از آنها کناره گرفته

 

بود.........

 

دست تقدیر او را با کوچکترین خواهرم در خارج از خانه ی ما آشنا کرد........بماند که

 

چقدر من و همسرم با آنها جنگیدیم که دلایل فراوانی در دست داشتیم.

 

اما بازی تقدیر جاری شد......آنها صاحب دو فرزند دختر شدند و.............

 

 در انتخا*با*ت*  84  مسائلی رخ داد و سوالاتی ذهن حساسش را مجروح کرد

 

که روح جوانش تاب ان همه نامرادی را نیاوردو..............در سحرگاهی شوم...

 

 از دست دادیمش................

 

من آدم شیون و زاری نیستم.......وقتی مصیبت بر سرم هوار می شود در غار

 

تنهائی ام فرو می روم......شاید حتی اشک هم نریزم........نمیدانم جور خاصی خالی

 

می شوم از زندگی......و پر می شوم از فریادهای خاموش.........

 

نه چیزی می بینم و نه می شنوم..........در خودم می سوزم و می گریم........

 

حتی توان بر امدن کلامی هم نه!!!!!!!!!!!!

 

خاطراتم  از آن روزهای تلخ بسیار اندک و بیشتر از نقل قول بچه هاست.

 

یادم نیست کجا بودیم و چه کردیم و کی آمد و کی آمد و.................

 

فقط یادم هست همسرم در شب بعد از من بخاطر صبوریم تشکر کرد......حیران فقط

نگاهش کردم.....

 

آن موقع هنوز نمی دانستم آن همه فریادم را من فقط در سکوت کرده بودم!!!!!!!!!!!

 

حتی بعد ها از بچه ها می پرسیدم من خیلی داد زدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

می گفتند نه فقط بیصدا خیره شده بودی............

 

شبی که شناسنامه ی خواهرکم را برایم آوردند دنیا بر سرم آوار شد..........

 

آن صفحه ی کذائی و آن مهر منحوس!!!!!!!!!!!!!!!

 

دلم می خواست همه ی آنها خوابی بیش نباشد............اما هر بار که چشم باز

 

می کردم کابوس من تلخ تر و واقعی تر از قبل بود.............

 

دیشب بعد سالها دو خواهر مهر سکوت را شکستیم و نقل ان روزها واگویه شد.

 

چند روز پیش یکی از بستگان نزدیک همسر خواهر بزرگم شوهر جوانش را در

 

حادثه ای دلخراش از دست داد....

 

رابطه ی همسر خواهر ( بزرگم ) با مرحوم بسیار نزدیک و گرم بود. طبیعی است

 

که این روزها برایش بسیار تلخ و گزنده باشد.در این میان گاهی کسانی مثل من و

خواهر کوچکم آنقدر فرو می ریزیم که حتی کسی و چیزی از پیرامون مان را درک نمی

کنیم.

 

اما برای خواهرم همسز  این آقا خیلی قوی آمده بود می گفت بعد م  من قادر به

 

نوشتن و بیان احساسم نبودم انگار حروف الفبا بالای ابرها بودند و از دسترس دور.....

 

اما این خانوم مرا شناخت و با من حرف زد...........

 

هر کسی در مواجهه با داغ راه و روش خودش را دارد.خیلی ها نیازمند همدلی و

 

همراهی اند........گاهی کسی در عطش تنهایی است تا بتواند خودش را با

 

شرائط جدید وفق دهد....اینها اصلا کار آسانی نیست!!!!!!!!شما باید دوباره نقشه ای

 

نو برای روابط تان بکشید.بعضی از راه ها دیگر مسدود شده اند.این کار بلدی می

خواهد..............

بعضی دوست دارند تنهایی راه را پیدا کنند بعضی ها دوست دارند دست های تنها

 و بیکس شان را به دستان کسی بسپارند تا آنها را از میان گرد و غبار حادثه به

جایگاه امنی برسانند.......آنها خسته و هراسان در میان دستها دنبال دستان

 

حمایتگری هستند تا دمی تکیه دهند  تا فرو نریزند!!!!!!!!!!!!

 

شاید مثل بچه گنجشک های خیس باران خورده ای هستند که سرمازده و گرسنه

 

بر هرٌه ی آغوش مهربانیتان فرود می آیند تا با نوازش سرانگشتان تان جانی تازه کنند..

 

می خواهم بعد این همه  کش و قوس بگویم کاش یادمان بماند که مشتی دانه

بر لب پنجره بپاشیم و آغوش گرممان را به روی داغدیده ها بگشاییم.

 

شاید آنها ما را نبینند....... پسمان بزنند..........اما..................اما.................

 

ما وظیفه داریم در قبال روحمان که به دیگران عشق بورزیم و حمایتشان کنیم.

 

روح ما برای اوج گرفتن در پهنای آسمان زندگی نیاز به بال عشق دارد  و عشق

 

یعنی ...........همدلی و همراهی!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

پ ن - خواهرم از قول دخترکانش می گفت: مامان بابا دوست های خیلی خوبی

داشت.آنها برایش سنگ تمام گذاشتند!!!!این ها را دختر 10 ساله ی خواهرم در

سالگرد چهارم پدرش خطاب به مادرش گفت.

کوچیکه هم به مادرش گفته: مامان میدانی عزیز با چه عذابی ما را  ساکت می کرد؟

 

با اینکه پولی در کیفش نداشت از سوپر سرکوچه  برایمان  نسیه بستنی می خرید

 

تا آراممان کند!!!!!!!!!!!از او پرسید تو می دانستی آنها ندارند سرش را تکان می داد

 

آری اما من خیلی غصه داشتم !!!!!!!!بخاطر همین مهربانی هایشان عزیز ( خانوم

همسایه )  را خیلی دوست دارم.

 

امروز جمعه است.دل شیدائی من این روزها بیشتر از هر زمانی منتظر


است...........منتظر باران مهربانی حضرت دوست.......

 

 وعده ی دیدار..................سایه سار مهربانی!!!!!!!!!!!!!!!