با باخوندن این پست  و این پست بابک پرت شدم به سالها پیش............

دخترم سال اول دبیرستان بود ( 13 ساله ) بود که بعد مدتی درمان کم خونی دکتر به

نوع کم خونیش مشکوک شد.هیچوقت اون لحظات یادم نمیره....منو خواست و در

حالیکه

تمام تلاشش رو می کرد تا با آرامش اون مطلب رو بهم بگه....تمام وجودم چشم و

گوش

شده بود و سعی داشتم بفهمم که منظورش چیه؟بهم گفت لام خون دخترتون بنظر

کمی

 

مشکل دار میاد و ازم خواست که ببرمش تهران پیش استادش که یه دکتر متخصص

داخلی و فوق انکولوژی بود.

 

دنیا جلوی چشام سیاه شد.....هرگز قادر نیستم حس و حالمو براتون توصیف کنم.

 

حتی الان هم با یاد آوری اون روزا حالم بد میشه.......با هماهنگی ایشون به تهران

رفتیم و البته  نه دخترم و نه هیچکدوم از اعضای خونواده خبر نداشتن که چه آتشی

تو دلمه.........نتایج بررسی ها که البته اون موقع خیلی زمانبر بود نشون داد که تغییر

شکل گلبولها خوشبختانه بخاطر کم خونی مزمنه نه لوسمی.....

وقتی دکتر این خبرو بهم داد اشک توچشای هر دومون جمع شده بود.خدا رو از ته دل

شکر کردم که دختر نازنینم از یه خطر مهلک رهایی جسته........

دکتر هم که بخاطر آشنایی وابستگی خاصی بهش پیدا کرده بودخیلی خوشحال بود.

 

سالها بعد که با زهرا اشنا شدم از نزدیک شاهد درگیری و درد و رنج خونواده های

مبتلایان با پروسه ی درمان سرطان شدم.

اینجا فرصتی فراهم شده برای همدلی با کسانی که از ساحل سلامت دور افتادن..

 

امیدوارم خدای مهربون به حرمت دقایق پایانی سال دلهای همه مونو بیشتر از پیش به هم نزدیک کنه....

ازتون می خوام لحظه ی تحویل سال سلامتی همه ی بیماران رو در کنار آرزوهای

قشنگ دیگه از خدای مهربون طلب کنیم.