کلمات همینطور بی امان توی ذهنم رژه می روند از اثر داروهاست شاید........از دیروز پردنیزلون را شروع کرده ام اما نمی خواهم به عوارضش فکر کنم....

سه روز پیش در اوج تنگی نفس یادم امد که ابگوشتی که به شهاب قول دادم هنوز نپخته ام........روزهای آغازین زندگیشان به بیماری من سنجاق خورد........

من ابگوشت را با سبک خاصی می پزم و طبق گفته ی دیگران خوشمزه می شود....خصوصا مامان ابگوشتم را خیلی دوست دارد...به همین خاطر اول سهم او را جدا می کنم........هرگز غذ ا و نوبرانه ای را قبل از او نمی خورم چه ان موقع که آقاجان در قید حیات بود و چه الآن که سالها است تنها است.......

آ ش هم همینطور........دلتان نخواهد همیشه از دستم در می رود و خوشمزه می شود.......سهم مامان و محمد را باید کنار بگذارم........محمد آش خیلی دوست دارد........

اولین بار که درنقده آش پختم ( فاصله نقده تا اینجا کم کمش 11 ساعت است )

شبش بغض بدی در گلویم شکل گرفت........نیازی به حرفی نبود تا او (همسرم ) بفهمد که چرا غمگینم.........بشوخی گفت فاصله را در یاب........دو روز بعد هنگام برگشت از ماموریت گیلان مامان را اورده بود.......سهم مامان در یحچال بود هنوز..........

وقتی آبگوشت آماده شد سهم مامان را در یک دیگ لعابی کنار گذاشتم.......تازه یادم آمد که مجاز به رانندگی نیستم.........دوز داروها بالا و من کمی تاقسمتی منگ بودم..........شب با شهاب قرار گذاشتم و با او غذای مامان را بردم........

هر بار که از ساغریسازان رد می شوم........بی اختیار به گذشته بر می گردم...

بخش قشنگی از جوانیم در آنجا شکل گرفت.......تعصب خاصی روی آدمهایش دارم........سادگی و صفائی هنوز آنجاست که انگار حضور دائمی چاله چوله هایش چندان هم بیثمر نبوده.........چرا؟؟ چون هنوز شهرزدگی به آنجا نیامده....وقتی برای خرید یک بسته چای اسکناس تر 2000 تومنی را به آقای قلی پور دادم قبل از هر چیز پرسید از چاپخانه گرفتی/ پنداشتم شک کرده!!!اما فوری تصحیح کرد این پولها سخت گیر می آید........من هم نقابم را کنار زدم0از حالت رسمی همیشگی خارج شدم) و گفتم از عروسی دخترم کنار مانده........نگاهی به بسته ی اسکناس داخل کیفم کرد و گفت که همیشه پولهایت را همینطور تازه نگهدار.........لبخندی بی اختیار صورتم را پوشاند.........او می داند که من مغازه ی او را به سوپر شیک صابری که تنها یک خیابان با من فاصله دارد ترجیح می دهم.........

پریشب وقت برگشت از دکتر کمی جا خوردم........چرا؟؟؟؟؟؟ می گویم.........

فرقی نمی کند شما چند سالتان است...18 سال و در ابتدای راه.......یا 48 سال و در میانه ی زندگی..........نوعروس....یا زنی گذشته از سی سال همراهی.......دلتان می خواهد که گاهی دل همسرتان شورتان را بزند........مثل آن اوایل که گاهی سرزده می آمد خانه......( زیرزمین مرطوبی که اولین آشیانه ی عشقمان بود بعد گذشت چندماه از عروسی و دربدری)........هراسان و با جعبه ای نخودچی (شیرینی) که من دوست داشتم......با خنده و سرخوش که من هنگام کار برق نگرفته باشم و یا نسوخته باشم........من هم همیشه بهم بر می خوردکه چرا باورش نمی شود که من یک زن بزرگ 18 ساله ام ه قرار است بعد از جمیله بوپاشا دومین چریک نامی شوم..........( محض خنده گفتم خیال برتان ندارد).........

وقتی از مطب آمدم ساعت 11 شب بود و او خسته از بیخوابی شب قبل خواب.........

البته صبح شرح حال را ازم پرسید و من هم با سرسنگینی برایش گفتم......

اما دیشب باز نا خوداگاه غافلگیر شدم.........در حالی که دستانش را پشت سرش قایم کرده بود وارد اتاق شد..........داشتم جارو می کردم..خاموشش کرد........دوباره همان خنده........و من هم دوباره همان...........پرسید پولهایت تمام شده؟؟؟من هم با همان شرم همیشگی گفتم بله........همه رفت برای بدهکاری های بجامانده از عروسی............صورتش ر ا جلو آورد و گفت: خب

من هم بوسیدمش...........گفت کم است گفتم مال من زیاد بود وقتی پول را داد شرمنده شدم.........فهمیدم باز اشتباه کرده بودم........همیشه زود قضاوت می کنم خوابش از فرط غصه بود نه بیخیالی.........بی پولی کلافه اش می کند......

و عشقش و سایه اش هنوز بالای سرم بود........تمام دلتنگیها آب شد .......سرش را به سینه کشیدم و گفتم خدا ترا برایم نگهدارد.........پرسید جبران شد؟.....گفتم یک کاریش می کنم..........شهریه ی دوقلوها بماند یک وقت دیگر.......... که اخطار د اده بودند....دوباره مبلغی اضافه کرد.......برای خودش چیزی نماند........بشوخی گفتم اگر پشیمانی بردار.....با تمام صورتش خندید.........نمیدانم چه شد که یادش به گذشته افتاد....رو کرد به دومی ام و گفت این مادر تان یک بار به وسائلم دست زد و سزایش را دید......من هم با خنده پی گرفتم از کجا می دانستم که اسپری فلفل چه شکلی است.........من عاشق عطرهای خاص هستم.........او عادت داشت غافلگیرم کند..........من سامسونیتش را باز کردم و اسپری فلفلش ر ا پیدا کردم.....یک اسپری به سمت گوشها و سوختن چشمهایم همان.............( من اسپری به رنگ مشکی را می پسندیدم )نیشخند...........

همیشه به حریم هم احترام گذاشته ایم.....بعد سی سال هنوز خیلی از حرف ها را با شرم به هم می گوئیم........هنوز برای هم تمام نشده ایم.........عجله ای برای کشف هم نداشتیم.........گاه سوالاتی بدجور عذابم داده..........اما نپرسیدم........گاه از دست و دلبازیش دلم خون شد.........از سادگیش که نیست و دلرحمیست..........اما بقول برادرش مگر من هم نیستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟در جواب گله هایم همیشه می گوید دست دهنده محتاج نمی شود..........

مامان همیشه بغلش می کند و می بوسدش...( مامان فقط او و محمد را می بوسد) و می گوید خدا ترا با حاتم طائی محشور کند.........گاهی به من که دلم پر می شود می گوید از او دلخور نباش...........از دیگران هم..........انها خودشان را گول می زنند نه او را............اما گاهی باز به شک می افتم...........اما خب زود به اشتباهم پی می برم........چکار کنم انگار دل آدم بزرگ نمی شود.........اگر کودک باشد هم بزرگ نمی شود مثل دل من که هنوز کودکانه دوست دارد و کودکانه گاه خیال می کند...........برای جهاز دخترک انقدر راحت جور شد که خودم شرمنده ی خدا شدم...........

یک بار زهرا برایم اعتراف کرد که او هم مثل همسرم عاشق بخشش است و من دریافتم گاه آدمها چقدر می توانند شبیه هم باشند.......لذت خرید یک سرویس جواهر با بخشیدنش به کسی برای ساخت خانه برایش برابر است........بهتان گفتم که زهرا جز حلقه و ساعت البته شیک هرگز از زینت دیگری استفاده نمی کند؟...........هر بار که به ایران بیاید برای هر کسی در چمدانش چیزی پیدا می شود.....در حالی که من می دانم برای خودش چقدر مقتصد است.......درک زهرا مرا به درک همسرم نزدیک کرد.........

این روز ها روزهای سختی بود.........بیماری ......ضعف.........بیحالی.......اما دیروز بالاخره تصمیم گرفتم این دور باطل را تمامش کنم.........جلویش حسابی در آمدم......کمی رانندگی.............خرید دارو و.........رسیدگی به ظاهر.........و نظافت خانه...............خستگی لذت بخشی است.........خوب می توانم اشفتگی نزدیک به افسردگی بچه ها را از وضعیت نابسامان خانه در این روزها درک کنم.........انگار خانه ناامن می شود با بیماری والدین..........حالا خیلی بهترم شکر خدا..........کاش زهرا هم خوب باشد............دوباره دلتنگم برایش...