اولین بار اواخر مردادماه گذشته بود که دیدمش.........اول صدای خش خش جارویش را

شنیدم و بعد وقتی در را باز کردم چهره ی جوانش توی قاب چشمانم نشست.

ازم خواست که زباله ها رو تحویلش بدم.برام عجیب بود چون نزدیک ظهر بود.

به من گفت اگه شب نرسیدین زباله رو راس ساعت بزارین روز بعد من میام!!!!!!!!!!!!

 

           

 

محله ی ما تقریبا از محلات جنوبیه و رفتار این همکار شهرداری برام عجیب بود.

در محله ی قبلی  ( منطقه مرکز شهر )کوچه غالب اوقات کثیف و زباله ها گوشه ای

تلمبار می شد.در حالیکه محل زباله ها  دیوار یکی از ادارات خدمات درمانی بود!!!!!!!!!!!

اوایل فکر می کردم مثل همکارش در محله ی قبلی قصدش گرفتن ماهانه ی بیشتر

است اما وقتی پول را طرفش گرفتم با تعجب نگاهم کرد و با لهجه ی شیرینی سرش

را پایین انداخت و گفت نمیخواد..........نمیخواد........

چند روزی بود که سرگیجه داشتم نمی توانستم از پله پایین بروم سر صبر منتظر ماند تا

کیسه ها را بدهم .وقتی فهمید حالم خوش نیست گفت پایین نیا پرت کن!!!!!!!!!!!!

حتی دیروز هم که تعطیل عمومی بود آمد.جالبی ماجرا به اینست که موقع دریافت

ماهانه با معصومیت خاصی دستانش را عقب می برد.و بلند می گوید نمیخواد!!!!!!!

نمیخواد!!!!!!!!!!!

در زاویه ای خاص در پشت در می ایستد و وقتی صدای پا می آید می گوید یاالله........

کار زیادی از دست من برایش بر نمی آید جز دعا ی خیر........

اما دیدنش انرژی فراوانی هر صبح به من ارزانی می کند.

نمیدانم سواد دارد یا نه؟از کجا می آید اما هر چه که هست معلوم است سر سفره ی

پدر و مادر بزرگ شده.....شرافت و نجابت در سیمایش موج می زند.

با جدیت محدوده ی کاریش را تمشیت می کند.امروز که این خبر را خواندم با خودم

گفتم کمترین کاری که می توانم بکنم تقدیر و تشکر از بزرگی منش این مرد ریزنقش

دوست داشتنی است.

 

عبادت به جز خدمت خلق نیست  .حس من نسبت به عباس اقا و آدمهایی مثل او

 

احساس غبطه و خسرانه.......چقدر از ما این توانائی رو داریم که با حداقل امکانات

 

بهترین خدمات رو به همنوعانمون ارائه بدیم  بی منُت...؟   ؟   ؟........

 

پ ن- اگه اون کیف 1 میلیاردی مال شما بود انعام اهدائی شما چقدر بود؟؟؟؟؟مژه