نقبی به خاطرات........

راست گفته اند که همه چیز باید به همه چیز بیاید.

از همان اولش هم دختر سرسختی بودم.وقتی رأیم بر انجام کاری قرار می گرفت

تا آخرش می رفتم.

تابستان سوم راهنمائی حجاب پوشیدم.کلاس دوم دبیرستان بودم که از دفتر مدرسه

دستور رسید که حق خروج از کلاس را ندارم چون به نظرشان حجاب دو دختر دیگر

در کلاس ما نشانه ی تسری این امر بین بچه های دیگر بود.آنها اخراجم نکردند شاید

از باب اینکه شاگرد اول مدرسه بودم یا هر چه...........یک ماه تمام من از کلاس فقط

برای خروج از مدرسه خارج شدم.

وقتی ازدواج کردم فقط 18 سالم بود و با معرفی دوستی با همسرم در همان ماه های

اول انقلاب آشنا شدم و ظرف 13 روز ازدواج کردم.

سال های 60 و 61 روزهای پر التهابی بود. بارداری اولی  در روزهای ترور و

کشمکشهای خیابانی بود و در اواسط تابستان باز هم 1 ماه مجبور شدم در خانه ی

مادر همسرم مخفی شوم.چون اسمم در یک خانه ی تیمی پیدا شده بود.

معلوم نیست می دانستند باردارم یا نه.....آنها تا خانه ی بغلی هم آمده بودند برای

شناسایی که با لطف و هوشیاری خانم همسایه نقشه شان عملی نشد.

با همه ی وابستگی ام به خانواده 1 ماه تمام خودم را از دیدنشان محروم کردم.

وقتی با 2 گونی وسیله  با 2 فرزند 2 و3 ساله راهی جانوران شدم  خردادو تیر63

باز هم 1 ماه تمام با همه ی سختی ها که شاید سخت ترینش بیماری بچه ها و

همسر بصورت توآمان بود و اینکه اگر شهید الیانی به دنبالمان نمی امد خدا می داند

من چطور می توانستم آنها را از ان گردنه های پر کمین به گیلان برسانم.

جالب اینکه اگر سعید با ما خشونت نمی کرد هنوز قصدمان بر ماندن بود!!!!!!!!

حالا هم وقتی شرائط را بررسی می کنم گاهی خودم از شناخت خودم و بخصوص

سرسختیم در رویایی با مسائل حیران می شوم.

اگر روزی مصالح اقتضا کند و من زندگینامه ام را بنویسم یقین دارم که خیلی ها آن را

افسانه خواهند خواند.

وقتی کتاب دا منتشر شد آسمانه ( یکی از دخترانم که در این فضا با او آشنا شدم)

از من خواست که من هم سرگذشتم را بنویسم.

این روزها باز هم سرسختانه دارم با رویه ای لزج و مهوع از افسارگسیختگی...

و تمنیات ولجاجت آدمی برخورد می کنم که شاید قبلا فکرش را نمی کرد که زیر لایه ی

نرم و مهربان من می تواند تا چه اندازه سخت و نفوذناپذیر باشد.

یک بار به او گفته بودم..........هشدار داده بودم.........که من در عین نرمی مثل آب

هستم شاید در چیزی نفوذ و رسوخ کنم اما واقعا نمی توانم مکنوناتم را پنهان یا

کتمان کنم.

همیشه با خودکامگی جنگیده ام.........این فقره که در برابر موارد گذشته به

حساب نمی اید.

آنچه مسلم است هر نبردی هزینه ای دارد.....من اما هیچ بستگی دست و پاگیر

ندارم که دست مرا در مواجهه ببندد.......

به لطف مثبت بی نهایت سر این مار را هم له خواهم کرد.

 

شادی این روزهایتان پایدار ........

/ 5 نظر / 10 بازدید
گپ و گفت

تو مي آيي در حالي كه دستهايت پر از گلهاي نرگس است ... تو دل سرد يكايك ما را با نواهاي گرمت آفتابي مي كني و كعبه عشق را در آنها بنا خواهي كرد ... دست نوازش بر سر ميخك هايي خـواهي كـشيد كـه بـاد كـمرشان را خـم كـرده اسـت .... تـو حـتي بر قلب كاكتوسها هم رنگ مهرباني خواهي زد .... تـو مي آيي و با آمدنت خون طراوت و زندگي در رگهاي صبح جريان پيدا خواهد كرد... تـو مـي آيي اي پــسر فـاطمه ،يـوسف زهـرا يـا مـهدي. بـه امـيد آن روز صبوری خرج میکنم ... ولی کافی نیست ... من هم وظیفه ای دارم ... منتظر بودن فقط انتظار نیست ... به من یاد بده لایق انتظارت باشم ... تا دیر نشده الفبای انتظارت را به من بیاموز ... ظهورت نزدیک است ... ***پیشاپیش میلاد نور مبارک*** **التماس دعا**

گپ و گفت

سلام خانم زائر خوبید؟ واقعا سخت بوده! اراده ای داشتیدا! انشاءالله عاقبت بخیر بوده و باشید.

عادله

خب بنویسین دیگه

heti

ینویسید خواهش می کنم.من دا رو که خوندم همش به یادما بودم.=